مثل يک سنگ و يا چوب به من زل زده بود

بين قلب من و چشمان خودش پل زده بود

سخت مجذوب نگاهم شد و بعدش خنديد

وقتی از دست زمانه جگرش قل زده بود

بعد يک دوری طولانی و چندين ساله

باز زيبايي او رو به تکامل زده بود

بسکه عطر بخصوصي بدنش داشت فضا

بوي گل هاي رز و ياس و گلايل زده بود

من به او خيره شدم خيره به چشمم او نيز

با همان عشق همان شور به من زل زده بود.

 

ناصر رزمجو

 

  
نویسنده : سمن ; ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ خرداد ،۱۳۸۳

 

"تو که چشمات شب لبريزه نوره"

مگه عاشق شدن خانم به زوره؟

گرفتي چشممو حاليت نمي شه

نمي بيني که چشمام کوره کوره؟

علي حامدي

  
نویسنده : سمن ; ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ خرداد ،۱۳۸۳