به همان قدر که چشم تو پر از زیبایی ست

 

بی تو دنیا من ای دوست پر از تنهایی ست

 

این غزل های زلالی که ز من می شنوی

 

چشمه ی جاری اندوه دلی دریایی ست

 

چند وقت است که بازیچه ی مردم شده ام

 

گر چه بازیچه شدن نیز خودش دنیایی ست

 

دل به دریا زده ام تا باز آغاز کنم

 

ماجرایی که سر انجامش یک رسوایی ست

 

امشب ای آینه تکلیف مرا روشن کن

 

حق به دست دل من؟عقل؟ و یا زیبایی ست

 

دل خوش عشق شما نیستم ای اهل زمین

 

به خداوند که معشوقه ی من بالایی ست

 

این غزل نیز دل تنگ مرا باز نکرد

 

روح من تشنه ی یک زمزمه ی نیمایی ست

 

 

 

بهروز یاسمی

 

  
نویسنده : سمن ; ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ شهریور ،۱۳۸۳

 

بعد از شب قرار دو شیطان دو روز بعد

 

گفتم ببینمت سر میدان دو روز بعد

 

می ترسم از علامت مرگی که پیش روست

 

گفتم بیا ...تو را به همین جان....دو روز بعد

 

شلاق گیسوان خودت را تکاندی و

 

گفتی به عشوه های فراوان دو روز بعد

 

تو مثل برده های به قلاده بسته ای

 

خود را بزن به کوه و بیابان دو روز بعد

 

گفتم به خود چه منظره ای خلق می شود

 

عاشق که می شوند دو انسان دو روز بعد

 

شلوار پاره کفش پلاسیده ام به پا

 

در دست چند شاخه ریحان دو روز بعد

 

زل می زنم به رهگذران هزار رنگ

 

می پرسمت ز هر چه خیابان دو روز بعد

 

عاشق شدن مقوله ی مرموز زندگی است

 

عاشق همیشه بوده پشیمان دو روزبعد!

 

می گفت: من برای تو هستم دو روزقبل

 

از من بریده بود چه آسان دو روز بعد

 

بر روی چند شاخه ی ریحان نشسته است

 

مردی که خیره مانده به میدان دو روز بعد

 

چندین دو روز بعد گذشت و نیامدی

 

من زنده ام هنوز پس از آن دو روز بعد

 

 

سید محمد  رضا زاده

 

 

  
نویسنده : سمن ; ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ شهریور ،۱۳۸۳

 

خدا می توانست مردی بسازد که بعد از تو در غربتش جان بگیرد

 

و او می توانست یک سنگ باشد دگرگون شود شکل انسان بگیرد

 

خدا می توانست اصلا نباشی خدا می توانست عاشق نباشم

 

به جای تو یک برف می آمد و من سراغ تو را از زمستان بگیرد

 

خدا می توانست اصلا همین طور همین طور باشم که او آفریده است

 

ولی آخر قصه تغییر می کرد که یک داستان خوب پایان بگیرد

 

تو می شد که اصلا نیایی به این شهر و من نیز در این خيابان نباشم

 

خدا نیز از ابتدا می توانست که این کوچه را از خیابان بگیرد

 

خدا می تواند جهانی بسازد که  این مرد اصلا به دنیا نیاید

 

خدا می تواند خدا می تواند به این روح پیچیده آسان بگیرد

 

پس از قرن هایی که بر من گذشته است و فرسنگها دور هستی از این شهر

 

پس از تو نمی خواهد این مرد دیگر در این شهر دلگیر باران بگیرد

 

غروب است و دست خودش نیست

 

دیگر همان حلقه هایی که در چشم خود داشت

 

و حالا همین مرد تصمیم دارد برای زن و بچه اش نان بگیرد

 

 

آرش فرزام صفت

 

  
نویسنده : سمن ; ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ شهریور ،۱۳۸۳