گفتم خدا ...تمام جهان سر بلند کرد

 

گفتم جهان ... پرنده مرا ریشخند کرد

 

باران شدم در آتش و خون دست و پا زدم

 

جنگل مرا از آتش و خون سر بلند کرد

 

از آن به بعد خاطره ها مال من شدند

 

حوای من مرا به سرودن پسند کرد

 

از جسم من شبی به درازای عشق ساخت

 

روح مرا در این شب یلدا به بند کرد

 

چون و چرا نداشت اگر بود یا نبود

 

تنها مرا لبالبی از چون و چند کرد

 

نامی نداشتم – لقبی که بخوانی ام...

 

نام مرا غزل – لقب ام شعروند کرد

 

نزدیک صبح بود و...دنیا ادامه داشت

 

خود را صدا زدم-و خدا سر بلند کرد.

 

 

علی اخگر

 

 

  
نویسنده : سمن ; ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ شهریور ،۱۳۸۳

 

به سینه می زندم سر،دلی که کرده هوایت

 

دلی که کرده هوا کرشمه های صدایت

 

نه یوسفم،نه سیاوش،به نفس کشتن و پرهیز

 

که آورد دلم ای دوست!تاب وسوسه هایت

 

ترا زجرگه ی انبوه خاطرات قدیمی

 

برون کشیده ام و دل نهاده ام به صفایت

 

تو،سخت و دیر به دست آمدی مرا و عجب نیست

 

نمی کنم اگر ای دوست!سهل و زود،رهایت

 

گره به کار من افتاده است از غم غربت

 

کجاست چابکی دستهای عقده گشایت

 

به کبر شعر مبینم که تکیه داده به افلاک

 

به خاکساری دل بین که سر نهاده به پایت

 

"دلم گرفته برایت"زبان ساده ی عشق است

 

سلیس و ساده بگویم:دلم گرفته برایت!!!

 

زنده یاد حسین منزوی

 

  
نویسنده : سمن ; ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ شهریور ،۱۳۸۳