دستی به موی تو دارم دستی به گیسوی دریا

روحم پر از شور شعر است چشمم پر از بوی دریا

 

من صخره سار ستیزم،پهلو به پهلوی ساحل

همواره نبض جنوبم بازو به بازوی دریا

 

این موجها خنده ی توست کز دورها می خروشد

یا قهر و اخم تو آمیخت با چشم و ابروی دریا

 

خورشید خط افق را در خود به آتش کشیده است

یا اینکه خون گریه کرده است چشمی در آنسوی دریا

 

مهتاب بالا می آید تا ساعتی دیگر از اب

ای کاش می شد برقصد با ماه بانوی دریا

 

من بغض آواره ای را عمری است بر دوش دارم

امشب ولی می گذارم سر را به زانوی دریا

 

محمد حسین صفاریان

 

  
نویسنده : سمن ; ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ بهمن ،۱۳۸٤

 

همین که آمدی از در، غزل مجسم شد

و با اشاره ی تو  واژه ها منظم شد

 

ردیف شد همه ی واژه ها برابر من

و عشق بر همه ی واژه ها مقدم شد

 

و بیت بیت غزل را قدم زدی با عشق

فضای شعر پر از عطر ناب مریم شد

 

و عشق میوه ی ممنوعه ای که تا چیدم

ردیف واژه به هم خورد و شعر مبهم شد

 

خدا که دید میان من و تو رازی هست

غضب نمود و به تبعیدمان مصمم شد

 

و بعد قصه ی یک سیب کال بی ارزش

بدل به تلخ ترین داستان عالم شد...

 

 

حسن حاجی هاشمی

  
نویسنده : سمن ; ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ بهمن ،۱۳۸٤