این شوکران عطش را بگذار یکجا بنوشم

چیزی نمی ماند از من وقتی خدا را بنوشم

 

 

هر چند خش دارد این دل،درد عطش دارد این دل

بگذار از چشم ساقی یک مشت دریا بنوشم

 

آیینه آباد هستی از حیرتم می تراود

آهی بکش تا خدا را در هیئت "ها"بنوشم

 

حل می شوم در نگاهت،گم می شوم پشت اهت

وقتی زچشم سیاهت نور تماشا بنوشم

 

باید در آغوش دریا خاکسترم را بپاشم

این جرعه ی آخرم را حاشا که تنها بنوشم

 

می جوشد از من "اناالحق"،تا شوکران عطش را

از اسمان لب تو امشب خدایا!بنوشم

 

اینگونه تا حق رسیدن داری نمی خواهد ای دل

چیزی نمی ماند از من وقتی خدا را بنوشم

 

 

مبین اردستانی

 

  
نویسنده : سمن ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ اسفند ،۱۳۸٤

 

 

بانو ! بهار روسری ات را به باد داد
رنگین کمان حادثه پل زد به روی باد ...
...
وقتی که رنگهات هم آغوش می شوند
نسل هزار و یک غزلت می شود زیاد !

 

شب بر شلال موی تو ترویج میشود
بر روی گونه های تو تبلیغ ِ بامداد

 

ای اجتماع هر چه نقیض است در جهان !
منطق ولی به فلسفه ات دارد اعتقاد !

 

لبهای تو حلاوت اَمن یُجیبُ عشق !
چشمان تو تلاوت شیرینِ اَن یکاد !

 

ابلیس در لباس تو با بوسه بوسه سیب !
... پیراهن تو ... دست من ... آغازِ ارتداد !

 

تنها تویی که شعر مرا زنده می کنی
یعنی که دستهای تو : توحید در معاد !!

 

چیزی به من بگو که شب از نیمه هم گذشت
این بار قصه من و لبهای شهرزاد !

 

چل گیس تو ... حکایت چل دزد ، روسیاه !
آغوش توست شرح سفرهای سندباد ! ...
...
تکثیر تو تمام تنم را گرفته است
تنها « تو» در توالی تب رو به ازدیاد

حالا که واژه ها به « تو» آغشته می شوند
باید به احترام غزل راست ایستاد !

 

سیامک بهرامپرور

 

  
نویسنده : سمن ; ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ اسفند ،۱۳۸٤