به سينه می زندم سر دلی که کرده هوايت

دلی که کرده هوای کرشمه های صدايت

 

نه يوسفم,نه سياوش به نفس کشتن و پرهيز

که آورد دلم ای دوست! تاب وسوسه هايت

 

ترا ز جرگه ی انبوه خاطرات قديمی

برون کشيده ام و دل نهاده ام به صفايت

 

تو سخت و دير به دست آمدی مرا و عجب نيست

نمی کنم اگر ای دوست!سهل و زود رهايت

 

گره به کار من افتاده است از غم غربت

کجاست چابکی دستهای عقده گشايت

 

به کبر شعر مبينم که تکيه داده به افلاک

به خاکساری دل بين که سر نهاده به پايت

 

"دلم گرفته برايت"زبان ساده ی عشق است

سليس و ساده بگويم:"دلم گرفته برايت!!!"

 

  
نویسنده : سمن ; ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ خرداد ،۱۳۸٤