با غزلهای تو یک مرد خودش را ترکاند

و به اندازه ی خالی شدنش اشک چکاند

 

چقدر زود مرا پیر تر از من کردی

هیچ کس مثل تو این عقربه ها را ندواند

 

سایه ای پشت زلال _آبی چشمانت بود

که به اندازه ی یک قرن مرا می ترساند

 

رفته ای زیر سوالی که جوابش سخت است

چه کسی پشت در بسته تو را می خنداند

 

شبحی بود و کسی بود و همان نیمه ی شب

تو ندیدی که تب عشق مرا می لرزاند

 

یا چه بودست مراد وی از این ساختنم

که به اجبار تو را برد و مرا برگرداند

 

عابد اسماعیلی

 

  
نویسنده : سمن ; ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ آبان ،۱۳۸٥