این شوکران عطش را بگذار یکجا بنوشم

چیزی نمی ماند از من وقتی خدا را بنوشم

 

 

هر چند خش دارد این دل،درد عطش دارد این دل

بگذار از چشم ساقی یک مشت دریا بنوشم

 

آیینه آباد هستی از حیرتم می تراود

آهی بکش تا خدا را در هیئت "ها"بنوشم

 

حل می شوم در نگاهت،گم می شوم پشت اهت

وقتی زچشم سیاهت نور تماشا بنوشم

 

باید در آغوش دریا خاکسترم را بپاشم

این جرعه ی آخرم را حاشا که تنها بنوشم

 

می جوشد از من "اناالحق"،تا شوکران عطش را

از اسمان لب تو امشب خدایا!بنوشم

 

اینگونه تا حق رسیدن داری نمی خواهد ای دل

چیزی نمی ماند از من وقتی خدا را بنوشم

 

 

مبین اردستانی

 

  
نویسنده : سمن ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ اسفند ،۱۳۸٤