یا لطیف

سلام.سلام دوستان خوبید. خب یه خبر...

 

البته این یه خبر رو همه ازش اطلاع دارن.یه بوی خاص داره می یاد.

 

بوی خوش بهار... .تو شهر ما که یه شهر گرمسیریه بهار چند هفته ای هست که پیدا شده... .درختای میوه شکوفه زده و شکوفه هاشون باز شدن.درختا برگهای نو آوردن و سبز سبز شدن.

 

همه تو خونه ها دارن سنت قشنگ "خونه تکونی" رو انجام می دن و ما باید این سنت رو در مورد خودمون و دلمون انجام بدیم.

 

تو خونه ها هر وسیله ای که دیگه به اون احتیاجی نیست دور می ریزند و جاش یه چیز نو می ذارند ،گرد و غبار رو از خونه و فرش و مبل و آینه و شیشه پاک می کنند و همه چیز در نهایت پاکیزگی و زیبایی آماده می شه تا سال نو تحویل شه.بله و اما حالا ما می مونیم و دلمون و تمام کدورتها و آدمهایی که شاید خودشون رفتن یا ما اونها رو از دلمون می رونیم.بعضی وقتها لازمه که یه سری از آدمها دیگه تو دل و قلب ما نباشن و گاهی اوقات نیازه که گذشته ها رو با تمام خاطرات خوبی که توی اونها داریم دور بریزیم و چه وقتی بهتر از بهار...

 

بهاری که سرآغاز بیداری و زندگیه... بهاری که شروع رسیدنه...

 

یکسال گذشت...خوب و بد .... .نمی دانم زود گذشت یا دیر فقط گذشت .بهارش دیر گذشت ... تابستانش دیرتر... .پاییزش زود و آمدن و رفتن زمستانش را ندانستم.

 

گذشته ها گذشته و باید حال را دریافت و برای آینده برنامه ریزی کرد.از گذشته باید درس آموخت و منتظر آینده بود... .

 

همه سر سال سفره ی هفت سین پهن می کنند و من برای دلم سفره ی هفت سین مخصوص به خودم را پهن می کنم.

هفت سین من عبارتند از:

 

آسمانه ،سلام ،سلامت، سبز، سایه، سینه، سجده،...

 

 

 

از اول سال تا آخر سال خیلی از حسهای من تغییر کرده.مثلا اول سال از یه چیزی خوشم نمی اومده ولی الان دیگه خوشم می یاد یا از رفتن به یه جاهایی ترس داشتم و حالا نمی ترسم و... .

 

اما یه حسی هست که از اول سال تا حالا تغییر نکرده و بیشتر شده و کمتر نشده...

یه چیزی هست که از اول سال تا حالا بهش نزدیک تر شدم و دورتر نشدم ...

یه کسی هست که از اول سال تا حالا حس دوست داشتنم بهش بیشتر شده و ... .خودش می دونه کیه... .

 

در آخر برای همتون پیشاپیش سال خوب و خوشی رو آرزو می کنم.امیدوارم سال خوبی رو آغاز کنید و مطمئن باشید که سالی که با نام "حسین(ع)"آغاز شه سال خوبی خواهد بود.

 

سر سفره ما رو از دعای خودتون محروم نکنید و برای دوستانتون اونچه که به صلاح و خیر شون هست رو بخواین.

 

این غزل رو که توش "هفت تا سین"هست رو تقدیم می کنم به ... .

 

 

 

سیاهی می رود چشم شب از هر پیچش مویش

چه عطری می وزد از سمت شالی زار گیسوش!

 

چه کشتیها که یک عمر است می خواهند یک ساعت

بیندازند لنگر را و بنشینند پهلویش!

 

و دریا شانزده سال است هر شب خواب می بیند

که سرهشته است روی بندر آرام زانویش

 

خیال ببرهای ساحل دریاچه آشفته است

که روزی رو به جنگل کرده با چشمان آهویش

 

خدا شش روز در هفت آسمان دنبال او می گشت

زنی که سجده کرد ابلیس در محراب ابرویش

 

سپیدار بلند خسته!این نیلوفر بوداست

که می خواهد بپیچد دور اندام تو بازویش

 

نه "شیطان رجیم"این شاخه ی بکری است از طوبی

که خم کرده است سر را تا بچینی آلبالویش...

 

پانته آ صفایی

 

 

 

  
نویسنده : سمن ; ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ اسفند ،۱۳۸٤