اگر منعم کند دین از شراب خون گیرایت
دو فنجان قهوه می نوشم به یاد مردمک هایت
دو فال قهوه می گیرم، سپس شاید بدانم کی
میسر می شود همراه هم، فال و تماشایت
سپس سر می گذارم روی این فرش عزیزی که
پر است ازرد نا معلوم عطر ساقه ی پایت
عقب تر می برم جبر زمان را تا شب یلدا
اگر تردید خواهی کرد در تصمیم فردایت
تو تنها هسته شیرین گردوهای من بودی
که یک همبازی گردو زنی له کرد با پایت
به تنگ افتادی و دیدی به جای جفت دلتنگت
دو چشم تنگ گربه می کند هر شب تماشایت
دوباره یک فضا پیما به ماه آمد چه تقدیری
تو را من کرده ام گم، دیگری کردست پیدایت

غلامرضا طریقی
  
نویسنده : سمن ; ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ بهمن ،۱۳۸٢