دوباره آمده ام تا دوباره در بزنم
کبوترانه در این آستانه پر بزنم
به ناامیدی از این در نمی روم هرگز
اگر جواب نیاید دوباره در بزنم
خدا مرا به حقیقت ولی شناس کند
که حلقه بر در این خانه بیشتر بزنم
سیاه نامه من شود سپیدآخر
اگر که ساغری از چشمه ی سحر بزنم
به یاد غربت گل عهد کرده ام با خود
که لاله باشم و صد داغ بر جگر بزنم
به من هر آنچه عطا کرده اند توفیق است
مباد آنکه دم از دولت هنر بزنم
اگر شمیمی از این بوستان به من برسد
روا بود به خدا تاج گل به سر بزنم
من آشنای همین درگهم خدا نکند
که رو به غیر بیارم،دری دگر بزنم
صفای تربیت باغبان حرامم باد
که در مجاورت گل دم از سفر بزنم
  
نویسنده : سمن ; ساعت ٧:٢٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ اسفند ،۱۳۸٢