تمام شب

تمام شب ، تب شرجی از آسمان می ريخت

هوا نبود ، عطش بود و بی امان می ريخت

کنار موج شکن ، نا خدای پير صبور

برای چلچله ها ، خرده های نان می ريخت

قدم زنان من و او خسته راه می افتاديم

هزار زخم زبان از چند بيان می ريخت

دو دست کوچک من در دو دست بسته او

تمام غربت دريا درونمان می ريخت

من از خجالت او هی سکوت می کردم

و او برای من خسته هی زبان می ريخت

تمام مردم بندر به خواب می رفتند

و شرجی از در و ديوار همچنان می ريخت

فهيمه نظری

  
نویسنده : سمن ; ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ دی ،۱۳۸٢