لبان تو مرا محتاج گندم می کند امشب

نگاهم رد پايت را تيمم می کند امشب

زبانم گر چه بسته حرفها در سينه می جوشد

همه ذرات جان من تکلم می کند امشب

دلم دريای طوفانی ولی در خويش می نالد

تو را چون ساحلی سنگی تجسم می کند امشب

من و تو آنچنان دوريم از رويای يکديگر

که بيچاره دلم گاهی مرا گم می کند امشب

دراز گيسوانت چون شبی از شانه می ريزد

دلم را پيچ و تابش پر تلاطم می کند امشب

بر اوج برفگير شانه هايت خيره می مانم

تنت مارا اسير خان چندم می کند امشب

 

حسين ديلمی کتولی

  
نویسنده : سمن ; ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ اسفند ،۱۳۸٢