سلام

انروز اومدم برای آخرین بار در سال 82 توی وبلاگم بنویسم و برم تا بعد از تعطیلات.

چون آخرین باره دو تا شعر تقدیم همتون می کنم.

شعراول یه غزله از حسین منزوی و شعر دوم یه کودکانه است درباره عید.

امیدوارم که سال خوب و خوشی رو پیش رو داشته باشید و تعطیلات به همتون خوش بگذره.

1-

عشق من طرح چلیپایی است تصویرش کنید

سرنوشت من معمایی است تفسیرش کنید

خواب آوار و دوار و دار یکجا دیده ام

عمر من آشفته رویایی است تعبیرش کنید

در هم آمیزید عشق و مرگ را در کاسه ای

جوهری سازید و آنگه نام تقدیرش کنید

دل که با صد رشته ی جادو نمی گیرد قرار

تاری از گیسوی او آرید و زنجیرش کنید

عمر من در شب نشست و عشق من در مه شکست

قصه ام اینست و جز این نیست تحریرش کنید

این سحرگه نیست ایمان در امان دارید ازاو

این شب است ای عاشقان صبح!تکفیرش کنید

کاسه ی خورشید روشن نیست این طشت لجن

جا به جا در چاه ویل شب سرازیرش کنید

منتظر مانید با آیینه ها در سینه ها

چونکه صبح راستین رخشید تکثیرش کنید

2-

عید اومده دوباره

دلا پر از بهاره

ساقه های درختا

بازم پر از نگاره

پرنده رو نگاه کن

با اون چشای نازش

زل زده به آسمون

منتظر یه یاره

سبزه ها توی باغچه

دارن با هم می خندن

بازم دلش گرفته

درخت پیر و خسته

چون که بازم بهار شد

اما نداره سبزه

پرنده روی شاخه

بازم با ناز می خونه

می گه آره بهاره

بهار شادی می یاره

 

دلاتون همیشه بهاری باشه. تا بعد از تعطیلات........خداحافظ

  
نویسنده : سمن ; ساعت ٧:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ اسفند ،۱۳۸٢