بانو

بانو عروسی من و او جز عذا نبود

حتی عروس با غم من آشنا نبود

او با تمام عشوه گری های برای من

يک تار گيسوی بلند شما نبود

آن شب به گريه نام تو را داد می زدم

اما برای پاسخ من ، يک خدا نبود

هر چند شاعری که چنين بی صدا شده

نسبت به چشمهای تو بی اعتنا نبود

هر چند مرد خسته اين سالهای سخت

راضی به سر گرفتن اين ماجرا نبود

طوفان سرنوشت مرا از تو دور کرد

باور کن ای عزيز اين دست ما نبود

شايد خدا نخواست و شايسته تو آه

شهزاده تمام غزل ها ، گدا نبود

اين بود سرگذشت من و آن شب سياه

اين حرفها به جان خودت ادعا نبود

حالا بيا و دردم مرگم قبول کن

مرد جنوبی غزلت بی وفا نبود

جواد ضميری

 

  
نویسنده : سمن ; ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ دی ،۱۳۸٢