به خواب می روم اما چه خواب دشواری

بخواب خواب قشنگم هنوز بيداری

هنوز شعله وری؟آه راحتم بگذار

صدای خواب در آمد :بخواب تب داری

من از تب تو به هذيان رسيده ام تو ولی

نخواستی که خودت را بخواب بسپاری

فقط خيال تو آمد ولی نه بختک بود

کجاست عينک خوابم عجب شب تاری

بروی سينه ی خوابم نشست بختک و گفت:

به چنگ عکس پلنگ پتو گرفتاری 

شبيه اينکه شبه باشی و نباشی باز

بجز تويی که نبودی،نبود غمخواری

چه خنده دار برای تو گريه می کردم

چه استغاثه خيسی ،چه شوق ديداری

گذشته تب و آه ... و گذشته های  تباه

و روز و شب و سفيد و سايه تکراری

خلاصه قصه ی خواب از سرم پريد و کلاغ

به خانه اش نرسيد و بخواب تب داری!

 

 مهدی کاظمی ـ شهر ری

 

  
نویسنده : سمن ; ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ اردیبهشت ،۱۳۸۳