ديگر گله ای نيست بيا در سفرم کن

من قاصدکم فوت کن و در به درم کن

يک عمر که تا هست کران پشت کران ها

هی فوت کن و هی بپران دورترم کن

من رانده ی درگاه خدايم تهی از خويش

اين بار به تقدير خودت مفتخرم کن

با چشم به پيغمبری خويش بخوانم

ابرو بتکان بانی شق القمرم کن

يک شعله از آتشکده ی سرخ لبانت

بر هيزم جانم بزن و شعله ورم کن

آنگاه به خاکستر من فوت کن و باز

در زايشی از حنجره مرغ سحرم کن

تا داغ کهنسال تو را تازه نکردم

لطفی بنما يک دو نفس بی هنرم کن

 

حامد نوردی

  
نویسنده : سمن ; ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ اردیبهشت ،۱۳۸۳