مثل يک سنگ و يا چوب به من زل زده بود

بين قلب من و چشمان خودش پل زده بود

سخت مجذوب نگاهم شد و بعدش خنديد

وقتی از دست زمانه جگرش قل زده بود

بعد يک دوری طولانی و چندين ساله

باز زيبايي او رو به تکامل زده بود

بسکه عطر بخصوصي بدنش داشت فضا

بوي گل هاي رز و ياس و گلايل زده بود

من به او خيره شدم خيره به چشمم او نيز

با همان عشق همان شور به من زل زده بود.

 

ناصر رزمجو

 

  
نویسنده : سمن ; ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ خرداد ،۱۳۸۳