حالا که راحت خوب من افتادم از چشمت

 

پيش کسي ديگر نخواهم زد دم از چشمت

 

يک روز مي آيد سر انگشتي به لب گيري

 

روزي که ريزد خون من چون شبنم از چشمت

 

حيف از من و افسوس از اين نامهرباني ها

 

دست مرا کوتاه کردي کم کم از چشمت

 

از بس که محرومم من از ديدارتان بانو

 

تنها برايم مانده طرحي مبهم از چشمت

 

"حوای"من بر هم منه آن پلکهايت را

 

شايد که بشناسد تو را اين" آدم " از چشمت

 

حالا که دريايي به زير پلک خود داري

 

مي بارد اينجا آسماني نم نم از چشمت

 

نفرين بر آن روزي که دل بستم به چشمانت

 

نفرين بر آن روزي که دل کندم من از چشمت

 

 

مجتبي رمضاني

 

  
نویسنده : سمن ; ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ امرداد ،۱۳۸۳