باد تصنیف دل انگیز بنان را می برد

 

جاده بی آنکه بداند چمدان را می برد

 

بادبانهای برافراشته گیسویش!

 

آب چشمان قشنگ ملوان را می برد...

 

آخرین جرعه ی این قهوه چه تلخ است وباز

 

دست با سوزبه لب است ...تكان را می برد

 

صورت روز و شب آرام به هم می چسبید

 

گردش عقربه ها زور زمان را می برد

 

دورتر پنجره ای رو به نبودن وا شد

 

دشت بر شانه جهانی هیجان را می برد

 

چمدان – کوه- درخت بنه –حسی مبهم

 

در کلاغی که صدایش سرمان را می برد...

 

 

محمد صابر تولایی

 

  
نویسنده : سمن ; ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ شهریور ،۱۳۸۳