آدمی را بهشت کافی بود، آدم ازبوی سیب می ترسید

 

نه به سمت درخت ها می رفت و نه چیزی ز شاخه ها می چید

 

آه آدم چقدر دلخوش بود،دلخوش رنگ های تکراری

 

دل من جذبه های نو می خواست،دل من بی تو داشت می پوسید

 

آه ای سیب!سیب دور ازدست!تا  کجا می بری مرا امشب؟

 

دل من رفته بود دنبالت،پایم از شاخه ناگهان لغزید

 

و رها شد دلم،چو آینه ای،کنج متروکی از زمین افتاد

 

وقتی از خود به تنگ آمده بود،وقتی از آب و دانه سر پیچید

 

بعد از آن،من و تو خلاصه شدیم،در دل دانه ای به خاک اسیر

 

بعد از آن روزگار زندانی،تاهمیشه به دور ما چرخید

 

 

حال برگشته روزگار و خودم،وام و زنجیر و بند و زندانم

 

از پس قفل های پی در پی می توان پشت میله هایم دید

 

ابرها ماجرای تلخ منند،هستی ام رعد و برق و طوفان است

 

ابر و من ماجرای عصیانیم باید از رنگ و بوی ما ترسید

 

نه هوا جای بال و پر زدن است،نه زمین در خور فرو رفتن

 

دیگر اینجا مجال ماندن نیست،آه،باید به آُسمان کوچید

 

 

محبوبه ابراهیمی

 

  
نویسنده : سمن ; ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ شهریور ،۱۳۸۳