به همان قدر که چشم تو پر از زیبایی ست

 

بی تو دنیا من ای دوست پر از تنهایی ست

 

این غزل های زلالی که ز من می شنوی

 

چشمه ی جاری اندوه دلی دریایی ست

 

چند وقت است که بازیچه ی مردم شده ام

 

گر چه بازیچه شدن نیز خودش دنیایی ست

 

دل به دریا زده ام تا باز آغاز کنم

 

ماجرایی که سر انجامش یک رسوایی ست

 

امشب ای آینه تکلیف مرا روشن کن

 

حق به دست دل من؟عقل؟ و یا زیبایی ست

 

دل خوش عشق شما نیستم ای اهل زمین

 

به خداوند که معشوقه ی من بالایی ست

 

این غزل نیز دل تنگ مرا باز نکرد

 

روح من تشنه ی یک زمزمه ی نیمایی ست

 

 

 

بهروز یاسمی

 

  
نویسنده : سمن ; ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ شهریور ،۱۳۸۳