گفتم خدا ...تمام جهان سر بلند کرد

 

گفتم جهان ... پرنده مرا ریشخند کرد

 

باران شدم در آتش و خون دست و پا زدم

 

جنگل مرا از آتش و خون سر بلند کرد

 

از آن به بعد خاطره ها مال من شدند

 

حوای من مرا به سرودن پسند کرد

 

از جسم من شبی به درازای عشق ساخت

 

روح مرا در این شب یلدا به بند کرد

 

چون و چرا نداشت اگر بود یا نبود

 

تنها مرا لبالبی از چون و چند کرد

 

نامی نداشتم – لقبی که بخوانی ام...

 

نام مرا غزل – لقب ام شعروند کرد

 

نزدیک صبح بود و...دنیا ادامه داشت

 

خود را صدا زدم-و خدا سر بلند کرد.

 

 

علی اخگر

 

 

  
نویسنده : سمن ; ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ شهریور ،۱۳۸۳