باید که خواب های تو نقاشی ام کنند

 

عکسی شوم برای تو نقاشی ام کنند

 

عکسی که من در آن بشوم رد پای تو

 

آنوقت کفشهای تو نقاشی ام کنند

 

(در باغ یک کتاب مصور)سوار اسب

 

پشت درختهای تو نقاشی ام کنند

 

تا من تو را بدزدم و در صفحه ای که هست

 

پایان ماجرای تو نقاشی ام کنند

 

گفتی که سوخت عکس عروسی ما،مگر

 

در مجلس عزای تو نقاشی ام کنند

 

  •  

کاش آن فرشتگان که گناه تو شسته اند

 

در خاطر خدای تو نقاشی ام کنند

 

آن دستها که قالی حسن تو بافتند

 

بر گرد بوریای تو نقای ام کنند

 

خون مرا به رنگرزان غمت می دهند

 

بر جامه ی جفای تو نقاشی ام کنند

 

تا از بهشت سر برود برگ و میوه ام

 

یک دانه زیر پای تو نقاشی ام کنند

 

  •  

 ایکاشکی به مجلس تصویر مرگ تو

 

در بستر تو،جای تو نقاشی ام کنند

 

امشب کنار کاسه ی زهرم کشیده اند

 

فردا به کربلای تو نقاشی ام کنند

 

چون حلقه بر در حرمت با چهل کلید

 

همکاسه ی گدای تو نقاشی ام کنند

 

اینبار اگر که قافله ام از عدم رسید

 

با حله ی (وفا)ی تو نقاشی ام کنند

 

چنگ و دفم به هوش بیارند و مست در-

 

صحن حرمسرای تو نقاشی ام کنند

 

آهنگران قهر تو خونم کنند و بعد

 

بر گونه ی حیای تو نقاشی ام کنند

 

قیچی بزن،تمام مرا تکه تکه کن

 

کاری مکن جدای تو نقاشی ام کنند

 

محمد سعید میرزایی

  
نویسنده : سمن ; ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ آذر ،۱۳۸۳