يك نامه ام،بدون شروع و بــــدون نام

امروز هـم مطابق معمـــــول ناتمــــام

خوش كرده ام كنارتو دل وا كنم كمی

همسايه ی هميشه ی ناآشنا؛سلام

ازحال و روز خودكه بگويم،حكايتی است

يك صفحه زندگانی بی روح و كم دوام

جــويای حال از قلــم افتاده ها مباش

ايام خوش خيالی و بی حالی ات،به كام!

دردی دوا نمی كنــد از متن تشــنه ام

چيزی شبيه يك دل در حــال انهــــدام

در پيشگــاه روشــن آييــنه می زنـــم

جامی به افتخــــار تو با بــاد روی بــام

باشد برای بعد اگر حرف ديگری است

تا قصه ای دوباره از اين دست،والسلام!

 

ناصر حامدی

 

  
نویسنده : سمن ; ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ تیر ،۱۳۸٤