با یاد شانه های تو سر آفریده است

ایزد چقدر شانه به سر آفریده است

معجون سرنوشت تو را با سرشت من

بی شک به شکل شیر و شکر آفریده است

پای مرا برای دویدن به سوی تو

پای تو را برای سفر آفریده است

لبخند را روی لبانت چه پایدار

اخم تو را چه زود گذر آفریده است

هر چیز را که یک سر سوزن شبیه توست

خوب آفریده است, اگر آفریده است

تا چشم شور بر تو نیفتد هر آینه

آیینه را بدون نظر آفریده است

چون قید ریشه مانع پرواز می شود

پروانه را بدون پدر آفریده است

می خواست کوره در دل آدم بنا کند

مقدور چون نبود جگر آفریده است

غیر تحمل سر پر شور دوست نیست

باری که روی شانه ی هر آفریده است

 

 

غلامرضا طریقی

 

  
نویسنده : سمن ; ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ تیر ،۱۳۸٤