شاعر خراب بود خدا را درخت دید

رقصید و باز شعله ور از شاخه ها چکید

بی اعتنا به زمزمه جوشید جلوه کرد

برگشت و بعد... سمت صدا بی هوا  دوید

دستش نگاه پنجره را امتداد داد

فصلی که سبز با غزل افسانه آفرید

شاعر به اضطراب خودش اعتماد کرد

خم شد شکست آینه در آسمان تپید

باران گرفت نبض بلوغ دریچه را

ساعت گذشت و ثانیه تا ... انتها رسید

پایان قصه را چه کسی حدس می زند؟

بیچاره شاعری که خدا را ندید

 

حق با درخت بود که گرگ آمد و گذشت

چوپان دروغ گفت خودش گله را درید

 

 

 سیروس مرادی روئین تنی

 

  
نویسنده : سمن ; ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ تیر ،۱۳۸٤